تبلیغات
چی می خوای بگو بذارم - مطالب مثنوی مولانا
چی می خوای بگو بذارم
خلیج فارس Persian Gulf

لینک روزانه

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینک ثابت

صفحات جانبی

javahermarket

این وبلاگ بر اساس قوانین مدنی و حقوقی جمهوری اسلامی ایران بنا نهاده شده و خارج از آنها عمل نمی نماید.

Check Google Page Rank pagerank searchengine optimization

تلبیس وزیر بانصاری

پس بگویم من بسر نصرانیم
ای خدای رازدان می‌دانیم
شاه واقف گشت از ایمان من
وز تعصب کرد قصد جان من
خواستم تا دین ز شه پنهان کنم
آنک دین اوست ظاهر آن کنم
شاه بویی برد از اسرار من
متهم شد پیش شه گفتار من
گفت گفت تو چو در نان سوزنست
از دل من تا دل تو روزنست
من از آن روزن بدیدم حال تو
حال تو دیدم ننوشم قال تو
گر نبودی جان عیسی چاره‌ام
او جهودانه بکردی پاره‌ام
بهر عیسی جان سپارم سر دهم
صد هزاران منتش بر خود نهم
جان دریغم نیست از عیسی ولیک
واقفم بر علم دینش نیک‌نیک
حیف می‌آمد مرا کان دین پاک
درمیان جاهلان گردد هلاک
شکر ایزد را و عیسی را که ما
گشته‌ایم آن کیش حق را ره‌نما
از جهود و از جهودی رسته‌ایم
تا به زناری میان را بسته‌ایم
دور دور عیسیست ای مردمان
بشنوید اسرار کیش او بجان
کرد با وی شاه آن کاری که گفت
خلق حیران مانده زان مکر نهفت
راند او را جانب نصرانیان
کرد در دعوت شروع او بعد از آن

آموختن وزیر مکر پادشاه را

او وزیری داشت گبر و عشوه ده    کو بر آب از مکر بر بستی گره
گفت ترسایان پناه جان کنند    دین خود را از ملک پنهان کنند
کم کش ایشان را که کشتن سود نیست    دین ندارد بوی مشک و عود نیست
سر پنهانست اندر صد غلاف    ظاهرش با تست و باطن بر خلاف
شاه گفتش پس بگو تدبیر چیست    چاره‌ی آن مکر و آن تزویر چیست
تا نماند در جهان نصرانیی    نی هویدا دین و نه پنهانیی
گفت ای شه گوش و دستم را ببر    بینی‌ام بشکاف و لب در حکم مر
بعد از آن در زیردار آور مرا    تا بخواهد یک شفاعت گر مرا
بر منادی‌گاه کن این کار تو    بر سر راهی که باشد چارسو
آنگهم از خود بران تا شهر دور    تا در اندازم دریشان شر و شور

داستان آن پادشاه جهود کی نصرانیان را می‌کشت از بهر تعصب

بود شاهی در جهودان ظلم‌ساز    دشمن عیسی و نصرانی گداز
عهد عیسی بود و نوبت آن او    جان موسی او و موسی جان او
شاه احول کرد در راه خدا    آن دو دمساز خدایی را جدا
گفت استاد احولی را کاندر آ    زو برون آر از وثاق آن شیشه را
گفت احول زان دو شیشه من کدام    پیش تو آرم بکن شرح تمام
گفت استاد آن دو شیشه نیست رو    احولی بگذار و افزون‌بین مشو
گفت ای استا مرا طعنه مزن    گفت استا زان دو یک را در شکن
چون یک بشکست هر دو شد ز چشم    مرد احول گردد از میلان و خشم
شیشه یک بود و به چشمش دو نمود    چون شکست او شیشه را دیگر نبود
خشم و شهوت مرد را احول کند    ز استقامت روح را مبدل کند
چون غرض آمد هنر پوشیده شد    صد حجاب از دل به سوی دیده شد
چون دهد قاضی به دل رشوت قرار    کی شناسد ظالم از مظلوم زار
شاه از حقد جهودانه چنان    گشت احول کالامان یا رب امان
صد هزاران ممن مظلوم کشت    که پناهم دین موسی را و پشت

حکایت بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان

بود بقالی و وی را طوطیی
خوش‌نوایی سبز و گویا طوطیی
بر دکان بودی نگهبان دکان
نکته گفتی با همه سوداگران
در خطاب آدمی ناطق بدی
در نوای طوطیان حاذق بدی
جست از سوی دکان سویی گریخت
شیشه‌های روغن گل را بریخت
از سوی خانه بیامد خواجه‌اش
بر دکان بنشست فارغ خواجه‌وش
دید پر روغن دکان و جامه چرب
بر سرش زد گشت طوطی کل ز ضرب
روزکی چندی سخن کوتاه کرد
مرد بقال از ندامت آه کرد
ریش بر می‌کند و می‌گفت ای دریغ
کافتاب نعمتم شد زیر میغ
دست من بشکسته بودی آن زمان
که زدم من بر سر آن خوش زبان
هدیه‌ها می‌داد هر درویش را
تا بیابد نطق مرغ خویش را
بعد سه روز و سه شب حیران و زار
بر دکان بنشسته بد نومیدوار
می‌نمود آن مرغ را هر گون نهفت
تا که باشد اندر آید او بگفت
جولقیی سر برهنه می‌گذشت
با سر بی مو چو پشت طاس و طشت
آمد اندر گفت طوطی آن زمان
بانگ بر درویش زد چون عاقلان
کز چه ای کل با کلان آمیختی
تو مگر از شیشه روغن ریختی
از قیاسش خنده آمد خلق را
کو چو خود پنداشت صاحب دلق را
کار پاکان را قیاس از خود مگیر
گر چه ماند در نبشتن شیر و شیر
جمله عالم زین سبب گمراه شد
کم کسی ز ابدال حق آگاه شد
همسری با انبیا برداشتند
اولیا را همچو خود پنداشتند
گفته اینک ما بشر ایشان بشر
ما و ایشان بسته‌ی خوابیم و خور

ادامه شعر

بیان آنک کشتن و زهر دادن مرد زرگر به اشارت الهی بود نه به هوای نفس و تامل فاسد

کشتن آن مرد بر دست حکیم
نه پی اومید بود و نه ز بیم
او نکشتش از برای طبع شاه
تا نیامد امر و الهام اله
آن پسر را کش خضر ببرید حلق
سر آن را در نیابد عام خلق
آنک از حق یابد او وحی و جواب
هرچه فرماید بود عین صواب
آنک جان بخشد اگر بکشد رواست
نایبست و دست او دست خداست
همچو اسمعیل پیشش سر بنه
شاد و خندان پیش تیغش جان بده
تا بماند جانت خندان تا ابد
همچو جان پاک احمد با احد
عاشقان آنگه شراب جان کشند
که به دست خویش خوبانشان کشند
شاه آن خون از پی شهوت نکرد
تو رها کن بدگمانی و نبرد
تو گمان بردی که کرد آلودگی
در صفا غش کی هلد پالودگی
بهر آنست این ریاضت وین جفا
تا بر آرد کوره از نقره جفا
بهر آنست امتحان نیک و بد
تا بجوشد بر سر آرد زر زبد
گر نبودی کارش الهام اله
او سگی بودی دراننده نه شاه
پاک بود از شهوت و حرص و هوا
نیک کرد او لیک نیک بد نما
گر خضر در بحر کشتی را شکست
صد درستی در شکست خضر هست
وهم موسی با همه نور و هنر
شد از آن محجوب تو بی پر مپر
آن گل سرخست تو خونش مخوان
مست عقلست او تو مجنونش مخوان
گر بدی خون مسلمان کام او
کافرم گر بردمی من نام او
می‌بلرزد عرش از مدح شقی
بدگمان گردد ز مدحش متقی
شاه بود و شاه بس آگاه بود
خاص بود و خاصه‌ی الله بود

ادامه شعر

 
  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3  
 

درباره وبلاگ

جک ها و پیامک ها و کلیه مطالب خود را در نظرات بنویسید تا با نام خودتان در وبلاگ به نمایش در آید.
مدیر وبلاگ : FSD

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • کدام خواننده از نظر شما بهتر از بقیه هستش؟






نویسندگان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :